X
تبلیغات
شــــــــاه صـــــنـــــــــم

شــــــــاه صـــــنـــــــــم

هــــــرچـــی تــــو بــــخــــــوای

بـــــــــــای

سلام دوستان....من دیگه نمیام..

نمیدونم چرا... همینجوری

شایدم بیام کامنتارو بخونم شایدم نه

خوشحال شدم تو این مدت که با شما دوست بودم..

بای.....

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 19:35  توسط صنم  | 

هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست! مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است
+ نوشته شده در  90/09/21ساعت 3:53  توسط صنم  | 

سلاااااام دوست جونیااااااا

اوه اوه اوه یه رانی باز کردم واسه خودم..... حالشو ببرررررر

شاه صنم، زیبا صنم بوسه زنم لبهای تو

ابرِشَم قیمت نداره حیف ازون موهای توی

آی بیا که جانُم از جانت جدا نیست یار گلُم

آی بیا که در دلُم بی تو صفا نیست یار گلُم

آی بیا یک لحظه پیش هم نشینیم یار گلُم

آی خدا می دونه دنیا را وفا نیست یار گلُم

شاه صنم، زیبا صنم بوسه زنم لبهای تو

ابرِشَم قیمت نداره حیف ازون موهای توی

به قرآن مجید آیه آیه

دلُم هر لحظه دیدار تو مایه (می خواهد)

اگر از طعنه های مردم نترسُم

به دنبالت می آیُم مثل سایه یار گلُم


شاه صنم، زیبا صنم بوسه زنم لبهای تو

ابرِشَم قیمت نداره حیف ازون موهای توی

شاه صنم، زیبا صنم بوسه زنم لبهای تو

ابرِشَم قیمت نداره حیف ازون موهای توی

آی سر راهت نشینُم خسته خسته یارگلُم

آی گل ریحون بچینُم دسته دسته یار گلُم

به قرآن مجید آیه آیه

دلُم هر لحظه دیدار تو مایه (می خواهد)

اگر از طعنه های مردم نترسُم

به دنبالت می آیُم مثل سایه یار گلُم



شاه صنم، زیبا صنم بوسه زنم لبهای تو

ابرِشَم قیمت نداره حیف ازون موهای توی

ابرِشَم قیمت نداره حیف ازون حیف ازون موهای تو

+ نوشته شده در  90/08/22ساعت 15:50  توسط صنم  | 

سلام دوستای جیگیلیم

ببخشید اگه خوب ترجمه نکردم یه جورایی تحت الفظی شده

I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love. 


به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.

 

+ نوشته شده در  90/07/22ساعت 13:42  توسط صنم  | 

سلااااااااااااااااااام دوست جونیااااااااااا

خوبین؟؟؟

دلم واستون یه ذره شده....

آخه یه مدت طولانی نبودم... ولی ببخشید که دست خالی اومدم.......فقط اومدم که بگم داستان بعدی به زودی حاضر میشه

قربون همتون برم... فعلا

+ نوشته شده در  90/07/06ساعت 17:6  توسط صنم  | 

یــــه داســتــان دیـــگـــه

 

يــك داســتان جالـب انـگـلـيسـي بـا ترجمش

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم.

We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.

my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"

مرد گفت : بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟

You'll love the answer...

جواب زن خیلی جالب بود

The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."

!!! زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

+ نوشته شده در  90/05/23ساعت 19:57  توسط صنم  | 

ایمیل اشتـــبـــاه

 A man checked into a hotel. There was a computer in his room* so he decided to send an e-mail to his wife. However* he accidentally typed a wrong e-mail address* and without realizing his error he sent the e-mail.

Meanwhile….Somewhere in Houston * a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail* expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message* she fainted. The widow’s son rushed into the room* found his mother on the floor* and saw the computer screen which read:

To: My Loving Wife

Subject: I’ve Reached

Date: 2 May 2006

I know you’re surprised to hear from me. They have computers here* and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!

Your loving hubby.

مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.

با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند.

به: همسر دوست داشتنی ام

موضوع: من رسیدم

تاریخ: دوم می 2006

میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا

+ نوشته شده در  90/05/18ساعت 22:56  توسط صنم 

 

سلااااااااااااااااااااااااااام دوستان یه چیز جالب

میدونین چی؟؟؟

 

 

((عمو زنجیرباف به زبان انگلیسی))

 

Uncle chain knittey? Yes

Have you knit my chain? Yes

Did you throw it behind the mountain? Yes

Father has just arrived… what has he brought

 

it was very funny and wonderful,

Thank you so much

 

HAVE A GOOD TIME

+ نوشته شده در  90/05/17ساعت 1:54  توسط صنم 

روش شناخت شیطان

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که

انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم

دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.

رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش

جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.

 

 

در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که .... توجه او را جلب

کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته

می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،

که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان

داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و

افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با

کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به

رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او

گفت:"تو شیطان هستی!"

ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"

" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر

می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه

ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:

مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !

از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !

به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !

به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !

از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس

آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی

 

 

شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.

مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری

+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 15:0  توسط صنم  | 

 

ایـــنــم یــه داســتــان...

agroup of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die He jumped even harder and finally made it out When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.

This story teaches two lessons

There is power of life and death in the tongue An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day

A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them

So, be careful of what you say…

 

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند.

 سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد.

 قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند

 

این داستان دو درس به ما می آموزد:

قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند درطول روز سرزنده باشند

یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود

پس مراقب آنجه می گویی باش

 

+ نوشته شده در  90/05/11ساعت 13:55  توسط صنم  |